حرف های ساده

 

بعد مدتها خونه مونده ام. سرم به تنم سنگینه و بدن درد دارم. ولی از اینکه از صبح توی تخت ولو ام آی خوشحالم... از مریض بودنم دارم لذت می برم!

مدتهاست دنبال بهانه ام که خونه بمونم و خستگی در کنم ولی تا جسم تعطیل نشه نشدنی شده برام تنبلانگی...

ادامه مطلب
   + بهاره ک ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

سلام

خیلی حرفها دارم با خودم. حرفهای تل انبار شده. می بینی حتی نشده که توی این مدت کمی خلوت کنم با خودم. شاید برای همینه که مدتیه حالم خوش نیست.

گاهی کلافه ام گاهی عصبی گاهی دلنازک و دم به گریه و خلاصه انگار چیزی سر جایش نیست...

اسباب کشی داشتم و به هم ریختگی و آشفتگی، در همه این بل بشوی زندگی شخصی کار هم بد جور امانم رو بریده انگار نفسم تنگ شده. و مسئولیت بچه ها... آخ که چه کم میارم گاهی ...

حالا بعد از مدتها می بینم پنجشنبه عصری است که من برای خودم گوشه ی خلوتی در این خانه پیدا کرده ام و آمده ام بینم حرف دلم چیست

و فکر کنم حرفم بیش از همه همین باشه که بابا ترمز کن. بایست کمی از عجله ی زندگی بیرونی فرار کن. آهان دیدی چه آرامشی است در این ایستادن و فراموش کردن همه صداهای بیرونی... خب همین کافی است... نفسم کمی جا آمد.

   + بهاره ک ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

سلام

اووووف. نوشته قبلی که پست نشده:

آمده بودم بنویسم که یه دوره کوتاه دوباره دارم میرم کلاس عزیزم. راستش چند روزه  خواسته ام بیام اینجا و بنویسم و نشده امروز که اومدم دیدم جالبه دلتنگیم در نوشته قبلی. کاش برای هر چیزی که دلتنگش شده بودم به این زودی ها برام دست یافتنی می شد.

بعد از مدتها رفتم سر کلاس همون کلاس قدیمی و پر از بچه های جدید و قدیمی برای یه دوره شش هفته ای. همه خوشحال و خندان با برقی در چشمها. دیدن بچه ها و امیرحسین چه قدر خوب بود. کلی انرژی سرازیر شد به ته ته دلم...

 

و یه نوشته از دست رفته که در مورد مریم نوشته بودم و ذوقی که از فیلدزش گرفته ایم همه بچه ها و از فرزانگان گفته بودم که با اینکه دلم ازش زخم دارد ولی گاهی چه سرخوشی به آدم می دهد. زخم و شوق کنار هم قرار گرفته برایم انگار...

و دوستان مدرسه ای که به یمن وایبر چند ماهی است دور هم جمعیم و چه حال خوبی دارد این جمع بودن. باز زخم و شوق فرزانگان را به رخم می کشد...

و آخر کلام:

امروز تولد شهابه

12 سال تمام. سخت باورم میشود این گذشت زمان. فقط چند سانتی مانده تا هم قد شویم! پس هنوز می شود گفت پسرکم:

پسرک شیرین و مهربانم تولدت مبارک.

 

   + بهاره ک ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

همین جوری

راستش همین جوری آمدم اینجا. نه که حرف خاصی داشته باشم؛ فقط دلم برای خودم و خلوتم تنگ شده بود انگار.

از این همه هیاهوی اطراف شاید خواستم پناه بیاورم به این گوشه دنج و آرام. که بگویم دلم لک زده برای با خودم بودن. بی هیچ دل نگرانی از همه مسئولیتهای بیرونی. از همه بایدها و شایدها... آمدم تا بگویم دلم غنج می رود برای سه ساعت های دوست داشتنی سه شنبه های عزیزم. که چه خوب بود... مثل روی آب خوابیدن بود و بم بودن همه ی صداهای اطراف. همه ی صداها بود و انگار نبود. آن لحظه تو بودی و آب و چشمهای بسته و ذهنی خالی از همه فشارهای بیرونِ آب. سبک، خالی، تنها، آرام...

   + بهاره ک ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

حتی اگر دیگر هیچ دوستم نداشته باشی...

خدا نکند این را چشیده باشی؛ اینکه حس کرده باشی دیگر دوستت ندارد. آن هم  عزیزی از عزیزترین عزیزانت. چه حس تلخی است که مجبوری بپذیری اش؛ کنار بیایی با آن. بعد به خودت نگاه کنی و ببینی باز هم تردیدی نداری که عزیزت است.

گاهی خشمگین شوی و بخواهی که بهانه ای بیابی تا از چشمت بیفتد و همان وقت دلت سرت فریاد بکشد از این خواسته شوم. تا ابد مهرش را به جان می خری، بی هیچ چشمداشتی. مگر این انتهای محبت نیست؟ رنج می بَری ولی دل نمی بُری.

بازی عجیبی است. شاید داری عادت می کنی به این بازی شوم؛ مثل بسیاری دیگر از بازیهای تلخ روزگار.

   + بهاره ک ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

شمع

هنوز ته دلم چیزی شبیه شمع کم سویی روشن مانده. گاهی همین امیدهای کم سو هم برای ماندن و ادامه دادن کافی است. یا شاید مجبوری که به آن دلخوش باشی. تنها گریز باقی مانده است انگار.

...

امروز با پسرها فوتبال بازی کردم! کودک درون شاد شده بود. شایدم ذوق زده!!!

   + بهاره ک ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ خرداد ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

عادت

یه زخمایی هست توی زندگی که انگار دردش کم نمیشه و تو فقط عادت می کنی که باهاش زندگی کنی.

عادت می کنی بخندی وقتی بغضش رو داری و روبرگردونی وقتی داری خفه می شی از درد.

 

   + بهاره ک ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ خرداد ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوست های جان

به قول دوست جانم "جمع های زنانه که خودمون انتخابش می کنیم چقدر برای حال این سن و سالمون خوبه". یه وقتایی فکر می کردم وقت گذروندنه و بی معنی. ولی مدتیه به خوبی می فهمم برای روانم چقدر لازمه. حال خوشی میاد سراغم که توی این روزها کم پیش میاد چنین حس و حالی، و موجی از انرژی به ته ته دلم راه پیدا می کنه.

خواستم بگم چهار ساعتی حال خوشی داشتم از این جنس. رها از دغدغه های همیشگی و به دور از اظطراب های روزانه و پریشانی های این اواخر. باید خوشحال باشم که هنوز از این دست دوست های جان مونده برام.

   + بهاره ک ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ خرداد ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

طبیعت

آرتمیس روانم این روزها کمی جان گرفت از بودن در طبیعت. هوای عالی و فضای دل انگیز سرزمین مادری آرامشی داشت بی نظیر. کاش دنیا همان جا و همان طور می ماند. کاش مثل آبا و اجداد قدیم مان در همان طبیعت مانده بودیم و روانه شهر و صنعت و تکنولوژی نمی شدیم. دیگر نه روزمرگی دنیای شهری آزارمان می داد نه روابط پیچیده آدمهای این دنیا.

چشمانم را میبندم. تصویر دخترکان شیرینی را می بینم که دوان دوان در دشتهای پر گل و سبزه می چرخندند و می گردند و نسیمی خنک گیسوان آشفته شان را نوازش می کند. حال خوش شان لبخندی به چهره ام می نشاند. بی خیال اند و سرخوش. فارغ از هر غم. انگار که دنیا همیشه همین قدر رویایی باشد.

 

پ.ن: می دانم که نیست.

   + بهاره ک ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

جمعه

وقتی روزگار بر وفق دل نیست انگار روزها کندتر می گذرد. بی عجله است همه چیز.

سرم چقدر درد می کرد امروز. حالا که باید بخوابم سرم آرام گرفته و دلم دوباره بهانه. این روزها اینجا که می آیم یعنی دیگر جانم به لب رسیده از حرف و درد دل. ولی اینجا هم جای گفتن نیست.

امروز مراسم ختمی بودم دلم از همه چیز گرفت.

از سنت احمقانه مراسم ترحیم و شنیدن سخنرانی بی ربط آدمی کم سواد که هر وقت کمی به جملاتش گوش دادم منزجرم کرد، آنقدر که بی ربط می گفت.

از شنیدن داستان خانواده ای از هم پاشیده... اینکه قرعه فال داستان هر کدام ما چه شکلی است و هر کدام بنا بر این قرعه کجای دنیا و زندگی ایستاده ایم.

اینکه دنیا و روزهامان چه زودگذر است و چقدر فرصت دوست داشتن هامان کم است و با هم بودن ها چه راحت از دست می رود در این هیاهوی بی ارزش. 

...

و باز سکوت و سکوت و سکوت. تازه معنی تلخ سکوت را فهمیده ام. هیچ فکر نمی کردم سکوت اینقدر بتواند عذاب آور باشد. این هم بخشی از قرعه فال زندگی من...

 

   + بهاره ک ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد