حرف های ساده


کمی نفس

بالاخره یه کم تنهایی سهم من شد و گفتم از این سهم استفاده ای ببرم. چه خوب که می شه یه جا یه کم با خودت خلوت کنی. با خود خودت و بعد بتونی به دلتنگی هات فکر کنی. اینکه آدم یادش بیاد دلش برای چه چیزها که تنگ نشده...

انگار من اینجا ته ته دنیا گیر افتادم. دیگه حس ته دنیا بودن می کنم. انگار تبعید شدم و محکوم شدم به این گوشه تنگ و خفقان آور... که حتی راه ارتباط با دنیای دیگران رو هم ندارم... آی دوستان من که نفس می کشید قدر نفس کشیدن را خوب بدانید...

...

دلم واسه خیلی چیزها و خیلی از دوستام تنگ شده. آخرین بار که از با هم بودن ها حالی بردم و انرژى کسب کردم کی بود...؟


بهاره ک

منِ نزدیک به سی و پنج

امروز از صبح که بیدار شدم همین طوری حس کردم دلم واسه نوشتن تنگ شده... خیلی وقته ننوشته ام. خیلی وقته... شاید وقتی آدم دلتنگ و غصه دار می شه بیشتر یاد خودش و تنهایی هاش و نوشتن می افته. و این یعنی من دلم غصه داره و تنهایی و نوشتن می خواد...

دلخوشی ها و شادی هام از موقتی هم موقتی تر شده، توی روزمرگی بدی گیر کردم. روزمرگی من یعنی گیر افتادن توی حال بدون هیچ لذتی از لحظات به همراه نا امیدی از آینده...  

می دونم باید از از حال لذت ببرم ولی نمی شه، انگار زمان لذت بردن نیست... انگار راه لذت بردن رو بلد نیستم... و تازه داره باورم می شه که دیگه اوج جوونی رو دارم پشت سر می ذارم... راستش اینه که دارم به نیمه دوم می رسم... اگه هفتاد سالگی رو یه سن نرم برای مردن بگیریم سی و پنج یعنی میانه و من کمتر از شش ماه دیگه سی و پنج رو پر می کنم...

یه ترمه دارم کلاس زبان می رم. اکثر بچه های کلاس دبیرستانی اند و من تقریبا دو برابر اونها سن دارم... به حالشون قبطه نمی خورم. ولی تفاوت خودم توی اون سن و سال با این بچه ها فراوونه... شاید دلم به حال اون روزهای خودم می سوزه... حس عجیبی است. توی اون کلاس پر از انرژی می شم. پر از شادابی و نشاط. ولی با این همه یه چیزی اصلن یادم نمی ره... من بزرگتر از همه حتی معلم کلاسم...

دلم موسیقی و نقاشی و ورزش می خواد، با یه کتاب خوب... سریع و فوری. شاید داره باورم می شه که زمان داره می گذره...


بهاره ک

تکرار

کتابی که سالها پیش خونده بودم و خیلی دوستش داشتم رو خریدم و دوباره خوندم:"چه کسی باور می کند؟ رستم" حالی بردم... خیلی چسبید

کمی دچار افسردگی شده ام. حس بیهودگی و تکرار اومده سراغم. ایده آلهایی که قبلا توی ذهن داشتم الآن همه محو و غبارآلود شدن و ‌دیگه به سختی می تونم به یاد بیارمشون... و این یعنی هدر رفتن...  

حالا یه بحث عقیدتی هم پشت سر گذاشتم که کلی ازم انرژی گرفت و چیزی که کمکم کرد مطالعات همون روزهای قدیمم بود. دلم گرفت که چقدر از خوندن و فهمیدن عقب افتاده ام... چقدر از خود واقعی ام فاصله گرفتم. درگیری های روزهام چقدر بیهوده به نظر میان...

امروز مطالعه اینترنتی کردم. خوب بود. حالا که عصر اطلاعات و اینترنت کلی از وقتمون رو می گیره خوبه یه کمی از اون رو هم به خوندن اختصاص بدیم... حس بهتری است... 


بهاره ک

الآن خیلی خوبم

چقدر بهم خوش گذشت. دیشب رو می گم. با دوستام بودم فقط برای چند ساعت ولی کلی انرژى گرفتم. خیلی بیش از چند ساعت. اونقدر توی این زندگی روزمره گیر افتادیم که این لحظات برامون کمیاب شده... ولی تا به خودم بیام وقت رفتن شده بود. الآن که فکر می کنم انگار دلم برای دوستام بیشتر هم تنگ شده, دلم می خواست کلی با هم باشیم, حرف بزنیم و بشنویم و ... چقدر نیاز داشتم به این با هم بودن حتی کوتاه...

 


بهاره ک

از هر دری

تابستون هم شروع شد. اینجا بشتر شبیه فصل نامه شده.

از ماه پیش درگیر برنامه های تابستون شهابم. اینکه چطور روزهاش پر بشه در عین اینکه خسته نشه و لذت تعطیلات رو هم ببره. واسه مادر شاغل تابستون یعنی یه جورایی دردسر! مدرسه که هست همه ی برنامه ها مشخصه. فوقش باید چند تا کلاس اضافه رو ساپورت کنی ولی تعطیلات چهار ماهه بچه های دبستانی ... 

سپهر خیلی رو به راه شده. آرامشی داریم. صبح سرحال و شاداب بلند می شه به شوق رفتن پیش نی نی ها!! بعد از ظهر هم که میاد شرکت رو به هم می ریزه. کلی با آبدارچی شرکت دوست شده. با هم می رن حیاط می رن موتورسواری... ولی چه روزهای مزخرفی بود دو سه ماه آخر سال قبل. چه خوب که تموم شد.

خلاصه که بیشتر زندگی من توی شرکت می گذره. هرکاری اینجا کردم همونه. دیگه خونه عملن خوابگاهمون شده ...

جمع شدنهای دوستانه وسط این همه درگیری ها چقدر می چسبه. یکی دوتا شون که همین اواخر گذشت کلی حالم رو جا آورد. دوست خوب و جمع خوب دوستانه توی این زندگی جزو مایحتاج ضروریه... هر وقت خسته می شم دلم واسه دوستام تنگ می شه...

راستی یادی هم از گرسنگان با وجدان وطنم بکنم. کاش قدرشون رو می دونستیم. کاش کمی به خودمان می آمدیم. هیچ کس حاضر به پرداخت هیچ هزینه ای نیست و اونها از جونشون مایه گذاشته اند...

تاریخ آدمهای بزرگ زیاد به خود دیده و اینها قطعن جزو بزرگانند. به امید سلامتی شان


بهاره ک

دلتنگی

چرا اینجا اومدن اینقدر سخت شده،‌ وقتی واسه خودم اینجوریه دیگه از دیگران نباید انتظاری داشت...

نوشتن از خودم دیگه سختم شده و این یعنی رابطه من با خودم زیاد جالب نیست. همه رابطه ها همین طورن اند. وقتی زمانی رو به خودتون اختصاص ندین روابط تون رو به سردی می ره... هر از گاهی زمانی باید بدور از همه سر و صداها و بلواها با هم خلوت کنین،‌از خودتون بگین و حس تون و ... من خیلی وقته با خودم خلوت نکرده ام. دلم واسه خودم تنگ شده...

 


بهاره ک

تولدم

سی و چند ساله شدم؟!!

تازه که به سی رسیده بودم از این عدد وحشت داشتم، اصلن غم عالم به دلم می اومد وقتی می خواستم ازش حرف بزنم... و لی حالا انگار نه انگار. بی خیال این اعداد. تو اصلن فکر این حرف ها نباش...

سی و چند سالگی ام مبارک


بهاره ک

سال نو مبارک

این هم سال ١٣٩٠

برای همه مبارک باشه

به امید سالی بسیار خوب و پر از موفقیت و شادی و سلامت و نیز سبزی و  آگاهی و طراوت


بهاره ک

سفر

عجب سفری بود. رویایی...

خیلی وقت بود این همه حس خوب به سراغم نیومده بود. آب و آسمان و ابر و صدای پرنده...

کاش رویاها کمی طولانی تر بودند...

و حالا دوباره من اینجا هستم. تهران، شرکت، پشت میز کارم... و باز همان روال سابق... همه چیز سر جای خودشه. هیچ چیزی تغییر نکرده. هر از گاهی یادی میکنم از روزهای رویایی و آهی و ... خب دیگه  بسه بچه برو به کارت برس... 

راستی روز زن گذشته مبارک و چهار شنبه سوری پیش رو هم...!

 


بهاره ک

سه شنبه

امروز هم سه شنبه دیگری است... تا چه شود...

نمی دونم ما مردم واقعن اینقدر بی خیریم؟! به کدام کار و حرفمون می شه حساب کرد؟ همه منافع شخصی خودمونه که برامون ارجحیت داره... نمی دونم شاید امروز روز دیگه ای باشه. به قولی هیچ کار ما مردم حساب و کتاب نداره... همیشه، همه حتی خودمون رو غافلگیر می کنیم...

...

 و اما سفر. فردا چند روزی میریم سفر. برای کسب آرامش و رفع خستگی. خیلی به این ریلکسیشن نیاز دارم. امیدوارم همه چیز خوب باشه... راستی من هنوز مریضم و سرماخوردگی دیگه به صورت مزمن همرامه. دور جدید آنتی بیوتیک رو هم شروع کردم. یعنی تا فردا خوب می شم؟!!

سپهر با مهد کودک کنار اومده. خدا رو شکر خیلی خوب پیش می ره. چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم...

الکی الکی امسال هم تموم شدها! دیگه چیزی ازش نمونده.

تا بعد از سفر...


بهاره ک