حرف های ساده

هم چنان بهار می آید

چند شب پیش وقتی خوشحال و خندان از یک رستوران بیرون می اومدیم، کمی دورتر  پیرمرد بسیار محترمی با کت و شلوار به چششم اومد که کنار جدول ایستاده بود. وقتی با تردید تونستم نگاه دقیقتری بیندازم دیدم چند کتاب روی جدول چیده... اونقدر آدم محترمی بود که سختم بود عادی وانمود کنم دنبال کتاب دلخواهم می گردم و حتی قیمت پرسیدن و پول دادن سخت بود... وقتی با دست لرزان پول را گرفت و گفت: از مناعت طبع شما سپاسگزارم... دیگه نمی دونستم چیکار باید بکنم ...

پیر مردی شبیه معلم دبیرستانم... دبیر ادبیات سال چهارم که حالا پیرتر شده باشد و البته قد بلندتر از او ... نیاز مجبورش کرده بود کتابهای کتابخانه شخصی اش رو در تاریکی شب و در یه محل خلوت و آروم یه جورایی یواشکی بیاره و بفروشه... اگه من واقعن یکی از شاگردهاش بودم و یا یه آشنا... و حالا با فروختن این کتابها مگه چقدر دستش رو می گرفت... در حالی که او الان باید روز و شب هاش رو با آرامش به دست آمده از خوندن همین کتابها بگذرونه...

اونقدر روزگار نامردی است که معلوم نیست خودمون چه روزهایی در پیش داشته باشیم...حس اطمینان و امنیت از فردای خودمون و اطرافیانمون چقدر وجود داره؟!

روزگار نامردی است...

با این همه بهار در چند قدمی است... پس عیدمان مبارک...

 آرزو داشتن که گناه نیست، پس آرزو می کنم همه دل شاد باشیم، همه...

نه دوری و فراغ، نه بیماری و نه نیاز

به امید فرداهای خوبتر 

بهار نو مبارک...

 

   + بهاره ک ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۸
comment نظرات ()