حرف های ساده

دندان شیری شهاب

شهاب سومین دندان شیری اش افتاد. نمی دونم از کجا شنیده بود که اگه شب دندانش رو زیر بالش اش بگذاره صبح یه  هدیه از طرف خدا بهش می رسه. من موضوع رو زیاد جدی نگرفتم. ولی وقتی علیرضا گفت صبح تا بیدارش کرده قبل از اینکه حتی چشمهاش رو خوب باز کنه بالش اش رو بلند کرده، دلم یه جوری شد. اون روز یه بسته کوچولو لوازم التحریر کادو شده براش گرفتم و زیر بالش اش گذاشتم. وقتی قبل از خواب دوباره راجع به جایزه پرسید، نمی دونستم باید رویاهاش رو به هم بریزم و بگم عزیزم اینا قصه است واقعیت نداره. و بالش رو کنار بزنم و بگم اینم هدیه من بابت افتادن دندونت... یا صبر کنم خودش با عقل و منطق بهش برسه. به هر حال تا صبح صبر کردم.

من بیدار شدنش رو از فریاد خوشحالی اش فهمیدم...  با ذوق کودکانه و خوشحالی عجیبی می دوید و می گفت خدا بهم جایزه داده ... مامان کادوی خدا رو نگاه کن. دیدی گفتم راسته... وقتی آروم تر شد پرسید: یعنی راسته؟ این کار خداست یا شما؟ 

چه جایی گیر افتاده بودم... عزیزم این هدیه مال توست چون داری بزرگتر می شی... خب خوبه دیگه...

شهاب هنوز کودکه. من گاهی این رو فراموش می کنم. ذهنش پاکه و دلش بی آلایش...

عزیزم کمی که بزرگتر بشی واقعیتها، جایگزین رویاهای قشنگ کودکی ات می شه و خودت حقیقت های این دنیا رو تشخیص می دی... 

   + بهاره ک ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٩
comment نظرات ()