حرف های ساده

 

اومدم می بینم از ٢۵ اردیبهشت هیچی ننوشته ام!! اوووه پس من واقعن کجام که حتی وقت نمی کنم چند خطی بنویسم؟

لعنت به این روزگارِ روزمره...

و راستش باید بگم امروز هم که اومدم به خاطر این بود که خسته بودم،‌انگار باید یه جایی خودم رو خالی می کردم... توانم کم شده و برای تقویت نیرو و انرژی اومدم یه کم به خودم برسم...

نمی دونم چرا من وقتی می بُرم یاد خودم می افتم. دیشب بعد از مدتها قرص تقویتی ام رو خوردم، آخر شب لیوان شیری سر کشیدم ...

بگذریم. دلم می خواست برای شروع خرداد بنویسم. برای گذروندن این همه روزهای پر دلهره، نوسان میان امید و یاس، خوشحالی و غم،... و حالا می بینیم یک سال گذشت. و تازه بعد از این همه مدت مانده ایم که برای روز موعود چه باید بکنیم؟ 

...

یاد روزهای پر شور و امید پارسال به خیر... و امان از روزهایی که همه اون امید در کنج دلمون تبدیل به بیم و هراس شد... و حالا دیگه نمی دونم چی مونده و چی در انتظارمونه. در هر حال ما نسل سوخته ایم. بچگی هامون گیر روزگار گذار نسل قبل بودیم، نوجوانی مون درگیر سالهای سخت بعد از جنگ و جوونی مون هم شاهد به باد رفتن امید اصلاح...

...

شاید نا امیدی نوشته ام به حال اکنونم هم بر می گرده... پس برای امروز بسه...

 

   + بهاره ک ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٩
comment نظرات ()