حرف های ساده

تولد

تولد شهاب هم گذشت، فکر کنم بهش خوش گذشت، توان من هم یه جورایی جواب داد... بچه ها با چند تا بادکنک و یه کیک و البته کادو چقدر ذوق می کنند. راستش منم ذوق می کنم، به بزرگ و کوچیکی نیست... تولد گرفتن قشنگه، اصلن هر وقت و به هر بهانه ای آدم رو تحویل بگیرن خب خوبه دیگه...

با اینکه شهاب اون شب خیلی خسته بود و دیر وقت خوابیده بود،‌صبح زود بیدار شده بود تا یواشکی از سپهر بتونه یکی از اسباب بازیهاش رو راه بندازه...

آخه سپهر هم برای خودش قلدری شده، دیگه گلیم خودش که هیچ گلیم ما رو هم از آب بیرون می کشه...!!

فقط بگم که چه حالی می کنم من با این پسرها...

 

 

 

   + بهاره ک ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()