حرف های ساده

زمستان است

پس از یک دوره مریض داری طولانی سلام. چه سرماخوردگی کوفتی بود...نمی دونم چطور این بار خودم جون سالم به در بردم. البته تا حالا!

...

این نم بارون آدم رو خون به جیگر می کنه. نفس آدم رو می گیره. بابا ببار، حسابی و بی دغدغه. بذار دل آسمون خالی بشه، دل ما هم صفایی ببره... 

...

شهاب مجموعه کتابهای مدرسه پرماجرا رو هدیه گرفته بود و کلی باهاش کیف می کرد. منم یک بار همراهش شدم و تا کتاب تموم نشد نتونستم زمین بذارمش. حالی بردم. ساده و روان و دوست داشتنی بود. حس کودکی آدم رو بیدار می کرد. این یعنی همون کودک درون ؟!! ... بعد یه کم دقت کردم دیدم شهاب با توجه به سن و سالش چقدر کتاب خوب در دسترس داره. چرا زمان ما از این خبرا نبود؟ ما اصولن بچه های گناه داری بودیم... طفلکی بودیم...

 

 

   + بهاره ک ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٩
comment نظرات ()