حرف های ساده

مرگ

بعضی وقتها به مرگ فکر می کنم و اینکه اگه قرار به رفتن باشه که هست و تازه اون هم ناگهانی واقعا این بدو بدوهای روزانه چه فایده ای داره، فکر کن به دغدغه های هر روزه ات، به نگرانی ها، نیازها و تازه دلگیری ها و غصه ها ... ولی من اگه بدونم فردا رفتنی ام چیکار می کنم؟

 احتمالا دلم می خواد همه محبتم رو نثارعزیزانم کنم تا بدونن همیشه دوستشون داشته و دارم، به همه غصه ها بگم بابا من رفتنی ام، بی خیال همه گذشته ها و خداحافظ! و نیاز... نمی دونم توی اون فرصت آدم بیشتر از همه به چی نیاز داره؟

 شاید خوبی کردن و مهربونی با آدم ها و اون احساس آرامشی که به آدم دست میده بهتر از هر چیزی باشه، یه قدم درست که نفعی به کسی برسونه...

باید سعی کنم آدمها روبیشتر دوست داشته باشم،اصلا من قبل ها خیلی مهربون تر بودم. انگار سنگ دل شده ام و کینه ای!

 پس تا یادت نرفته مهربونی چه جوریه تمرین مهربونی کن. راستی از فعالیت های خیریه با زهره چه خبر؟

   + بهاره ک ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()