حرف های ساده

ميم مثل مادر

دیروز بالاخره فیلم "میم مثل مادر" رو دیدم. خیلی وقت بود که CDهای فیلم توی کیفم بود ولی اون قدر شنیده بودم غم انگیزه که منتظر یه حال و روز درست و حسابی برای دیدنش بودم.

با همه آگاهی که از موضوع فیلم داشتم از دیروز یه غمی توی دلم نشسته. سوژه های غم انگیز زیادی کنار هم قرار گرفته بود و بازی های فیلم اونقدر خوب و دلنشین بود که راحت نمیشه فیلم رو به کناری از ذهن پس زد.

خوب که فکر می کنم میبینم اینکه مرد بی وفا و خودخواه باشه عجیب نیست، اینکه مادری فداکاری کنه و همه جوونی اش رو به پای فرزندش بریزه دور از ذهن نیست، مشکلات مالی و بیماری و تنهایی و عشق بی فرجام و ... ولی دو موضوع بیشتر توی ذهنم مونده:

 اینکه آدم یه بچه عقب مونده ذهنی داشته باشه ....

و دیگه مردن در اوج جوونی در حالیکه  مادر کودکی هم باشی...

یکی از خواسته های همیشگی من از خدا اینه که تا وقتی شهاب بچه است و بهم نیاز داره نمیرم!

مرگ در بهترین حالت و برای بهترین ها وقتی می تونه آروم و شیرین باشه که آدم دل نگرانی توی دنیا نداشته باشه... و به نظرم هیچ دل نگرانی بیشتر از بی مادر گذاشتن یه کودک بی گناه نیست...

اون وقتها که مادر نبودم فکر می کردم مردن یه آدم جوون چقدر تلخه نه واسه اطرافیان ، به خاطر خودش و راههایی که می تونست بره و فرصت رفتن پیدانکرد. و حالا می بینم که اگر اون آدم جوون کودکی هم داشته باشه دیگه رفتنش نهایت بی انصافیه!!!

زندگی چقدر غریبه، در این همه بود و نبود آدمهای  دنیا از ابتدا تا انتها چقدر بودن من و سهم من از دنیا ناچیزه و در این سهم اندک من نیمه راه رو هم طی کرده ام!!

   + بهاره ک ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()