حرف های ساده

Meach مرد!!

هفته پیش نقش اول سریال مورد علاقه ام مرد و دوباره رفتم توی حال و هوای مرگ و از دست دادن عزیزان... حتی تصورش هم نفسم رو بند میاره و تپش قلب می گیرم.

چرا دنیا اینطوریه؟ اومدن، زندگی کردن و حتی رفتن همه اجباره. اینهمه اومدن و رفتن آخه که چی؟ زندگی ما آدم ها قراره چی رو ثابت کنه؟ این همه جنگ، کشتار، فقر و بیماری از اول حیات آدم ها تا حالا با اینهمه رشد علم و دانش و تکنولوژی وجود داشته و داره... قراره تحمل آدم ها در سختی ها و بلایا سنجیده بشه؟ قراره قدرت طلبی و وحشی صفتی بعضی دیگه به رخ کشیده بشه؟ حالا یک سری انسان والا و آزاده که جون خودشون رو در راه آزادی و انسانیت هم بدهند. واقعا چه تغییری در روند ظلم پیش اومده؟ کی باید خودش رو فدا کنه و برای چی؟ و حالا اگه فدا هم بکنه چه نتیجه ای؟ اونقدر انسان نما هست که دوباره و دوباره تکرار تاریخ ...  

و اگه عروسی دوستم رو پیش رو نداشتم نمی دونم چه جوری حالم بهتر می شد. از عروسی و حال و هوای اون شب بعدا می نویسم. الان نمی تونم.

   + بهاره ک ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()