حرف های ساده

پريسا پور جعفر

سلام

می بینی چند وقته ننوشته ام؟ دل خودم هم حسابی تنگ شده بود... و بعد از این همه دل تنگی باز اومدم که با نوشتن گریه کنم انگار راه بهتری برای خالی کردن خودم پیدا نمی کنم

میدونی یکی از بچه های دانشگاهمون رفت. از این دنیا رفت... با  کودک ۷ماهه ای که پیش شوهرش به امانت گذاشته... و دیروز با بچه ها به مراسمش رفتیم. این رفتن برای تسلای کسی نبود، چون کسی برایش نمانده بود. مادر و پدرش هم توی همون تصادف رفته بودند... شاید فقط رفتیم که خودمون آروم بشیم شاید رفتیم تا راحت تر اشک بریزیم و باهم اشک بریزیم!

  ۴-۵ سالی با هم توی دانشگاه خواجه نصیر بودیم،‌ كم نيست! و يك سالي با هم در پ‍‍‍ژوهش زندگي مي كرديم، با يه استاد راهنما. چقدر با هم از استادمون شكايت مي كرديم. من و رويا مي گفتيم اينقدر نيني به لالاي صمديان نگذاريد ولي اون ها مي گذاشتند. آخه پريسا يه جورايي خانوم بود و طغيان بر عليه استاد  اصلا باهاش سازگار نبود. شايد معدود كساني بود كه دخترها و پسرها براش يه اسم گذاشته بودند: سيندرلا 

نمي دونم چي شد بعد از فارغ التحصیلی دیگه با ما و بچه ها نبود و بعد از درگیری عاطفی که برای مهری پیش آمد ديگه ازش دلگير هم بودم...

 دارم فکر می کنم ما چرا برای برگشتش به جمع بچه ها کاری نکریم. وقتی یادم می افته که به مهری ميل زده بود و خواسته بود ارتباطي برقرار كنه پيش خودم فكر مي كردم هنوز زوده، زمان بايد كمكشون كنه...

و حالا رفتنش رو  چطور مي تونم باور كنم؟ من هنوز منتظر گذر زمان بودم

می بینی دنیا چه بی معنا و بی وفاست اصلا آمدن و رفتن ها بود و نبودها هیچ اصل و قاعده ای رو در بر نمی گیره چه کسی بیشتر از پریسا حق زندگی داشت به خاطر خودش، کودکش و تمام آرزوهای دور و نزدیکی که داشت و حالا سيندرلاي ما كجاست؟

دیروز بعد از مراسم کمی با بچه ها بودیم تا آروم تر بشیم و بعد به خونه بریم. میبینی دوست چقدر ارزشمنده؟ غیر از بودن با دوستان، گریستن و گفتن و خالی شدن هیچ کار بهتری می تونستیم بکنیم؟

لااقل قدر با هم بودن هامون رو بدونیم تا فرصتی برای با هم بودن هست... 

   + بهاره ک ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()