حرف های ساده

 

نمی دونم این روزها چرا اینقدر به دوستانم و اینکه واقعا دوستشون دارم و مهمتر از همه اینکه چقدر بهشون نیاز دارم فکر می کنم. انگار در خودم کشف تازه ای کرده باشم!

 شاید فکر کردن به گذشته رو فراموش کرده بودم. درگیر شدن در روزمرگی کامل! و حالا انگار ایستاده ام و کمی هم به خودم نگاه می کنم. به زنی ۳۰ ساله با همه گذشته اش با همه تعلقاتش!  

به آرزوهایی فکر می کنم که شاید حتی خیالی هم از آنها به سختی پیدا بشه ... یعنی اون رویاها بلند پروازی های جوونی بود یا جایی که من رسیده ام همون دنیای واقعی آدم بزرگهاست؟ دنیایی که فکر می کردم دور است و عجیب و حالا می بینم که نزدیک است و عادی!!

ساختن و متفاوت بودن و مبارزه کردن ... و حالا حساب های مالی تا آخر ماه و فلان قسط و فلان خرید و  فلان حرف و ...

و انگار  برای دوستانم همه اون هایی که توی این رویاهای گذشته با من لحظه ای مشترک داشته اند دل تنگ شده ام.

 و از این دلتنگی خوشحالم...!

پ ن: تولد شهاب هم گذشت. بالاخره تولدی براش گرفتیم که چند تا بچه دعوت بودند و فکر کنم به همشون حسابی خوش گذشت. چقدر دیدن شادی واقعی در اون ها لذت بخش بود. یه  آرامش و شادی خوبی در ته وجودم حس می کردم. دنیای بچه ها چه پاک و زیباست. شادی ها و خنده هاشون حتی دعواهاشون حسرت آوره! 

   + بهاره ک ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()