حرف های ساده

مرضی خانوم

دیروز بهشت زهرا بودم و بعد از چند وقت به سر خاک کسی رفتم که از بچگی دوستش داشتم. همیشه و از همون بچگی برام سمبل مهربونی بود. دوست داشتم بهانه ای پیدا کنم تا باهاش حرف بزنم ویا بهتر بگم به حرفاش گوش کنم آخه گوش دادن به حرفاش آرامش بخش بود. صدای شیرین و دوست داشتنی اش هنوز توی گوشمه و خنده هایی که همه قلب مهربونش رو به رخ می کشید جلوی چشمهام...  حالا پنج ساله که رفته. نمی دونم به خاطر باورهای کودکی ام و خاطرات خوب اون دوران این قدر توی ذهنم مونده یا دلیل دیگه ای هست که نمی تونم فراموشش کنم...

مدتها بود که  دل تنگش بودم...آخه خیلی وقتها به خوابم می اومد ولی مدتی بود که حتی خوابش رو هم ندیده بودم... 

دیروز سر خاک حس عجیبی داشتم. تا حالا تجربه نکرده بودم. تونستم باهاش حرف بزنم، گریه کنم و از دلتنگی هام بگم و... حالا واقعا دلم آروم گرفته...

کاش قدر عزیزانمون که در کنارمون هستند رو بیشتر بدونیم!

 

   + بهاره ک ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()