حرف های ساده

 

الان دارم یه موسیقی قدیمی و دلنشین گوش می کنم و اونقدر حالم خوبه که باورم نمیشه صبح چه جوری از خواب بیدار شده بودم! حسابی به هم ریخته و کلافه از آخر هفته ای که آخرش خوب تموم نشده بود و دلشوره کارهای مونده! پای کامپیوتر بودم یه مقدار کارهای پروژه و یه کم هم اینترنت گردی متفرقه و وقتی سر حال شدم که یاد آهنگ هایی افتادم که دیشب از رضا گرفتم ...

4شنبه دانشگاه خواجه نصیر بودم دانشکده برق خودمون و مطمین شدم که بی دلیل نیست اون جا رو بیشتر از علم و صنعت دوست دارم. فکر می کردم شاید ما اون روزها توی حال و هوایی بودیم که نتیجه طبیعی فضای سیاسی اون موقع بود حوالی سال 76 و شور و حال همه جا از جمله دانشجو و دانشگاه و الان همه فضای سیاسی کشور مرده و خمود شده و ربطی به علم و صنعت و یا ارشد بودن و کم بودن در دانشگاه و ... نداره. ولی وقتی چرخی توی خواجه نصیر زدم دیدم نه هنوز هم دانشجوهایی اهل فهم وضعیت کنونی جامعه و عکس العمل نسبت به اون هستند. برد ها رو دیدم، خوندم و حس کردم دارم نفس می کشم، زنده ام! حتی دیدن بچه های بسیجی و تکاپو شون خاطره انگیز بود. دانشگاه کوچیک ما همه چیز داشت و داره و علم و صنعت با اون همه ساختمان و فضا ... خوب دانشگاه رییس دولت و مشاور و معاون و وزیر باید یه فرقی داشته باشه!!

بچه های جدید دیگه خیلی از ما کوچیکترن. دیگه وقتی بچه های دانشگاه رو نگاه می کردم باورم می شد بزرگ شده ام و فاصله ام از اون روزها زیاد! و همه چیز همون طور جریان داره. اومد و رفت ها، شور و حال دانشجویی، کلاس ها، انتظار شروع کلاس و غلغله راهروها، نیمکت های سبز حیاط و خصوصا اون نیمکت های وسط درختها که پاتوقی بود!  کلی از اساتید و پرسنل بازنشت شده و رفته اند و در عوض اساتید جدید شاید بعضی ها هم سن و سال ما، اصلا شاید از هم دوره ایهامون! به جاشون اومدن.

 و زندگی هم چنان ادامه داره، با ما و بی ما...

   + بهاره ک ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()