حرف های ساده

 

بالاخره اشکام سرازیر شد تا یه کم آروم بشم. این بغض وقتی باز نشه مثل گلو درد میشه... اه به این کیبورد و کامپیوتر. اصلا سر رسیدهام رو می خوام. دلم براشون تنگ شده. اونجاها بهتر می نوشتم. انگار الان یه خودکار بد دستمه که کند می نویسه، جوهر تموم کرده...

دوباره اینترنت گردی می کردم. مثل هر روز صبح، نوشته های چند هم سن و سال خودم رو در مورد قیصر امین پور خوندم و خاطرات نوجوانی شون و بالاخره این بغض شکست... شاید نه به خاطر قیصر امین پور و نه به خاطر حس قشنگی که گفته بودند، به خاطر خودم گریه می کنم... به خاطر نوجوونی رفته ام، جسارت نداشته ام، بیهودگی روزگارم، رویاهای از دست رفته ام، نوجوونی که در تعصب خشک و تحجر و دختر بودن به هدر رفت، به خاطر فراموشی هام و افتادن در مسیرهایی که خودم هیچ تصرفی توش نداشتم... دلم برای طغیان پر می زنه...

   + بهاره ک ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦
comment نظرات ()