حرف های ساده

 

بعد از یه وقفه به خاطر مریضی خودم و متعاقبن شهاب و نیز کامپیوتر! سلام

یه آخر هفته عالی و پرخاطره رو گذروندم و به اندازه چند آخر هفته کیف کردم. بهانه اول تولد یکی از بچه ها بود.

وقتی با دوستات هستی، وقتی با کسانی هستی که حرفی برای باهم بودن داری، اون وقت می تونی از حرف و شوخی و خنده حتی در ساده ترین شکلش واقعن شاد بشی و احساس کنی از لحظاتت لذت می بری...

و دومین بهانه: بعد از دوازده سال فارغ التحصیلی در مدرسه مان جمع شده بودیم تا در مراسم تجلیل از مربیان ریاضی دبیرستان فرزانگان خصوصا آقای نیوشا شرکت کنیم...

قدم های اول رو که توی راهروی ورودی مدرسه گذاشتم دلم گرفت، هنوز همه چیز همونطور بود، خیلی تغییر نکرده بود و من بعد از این همه سال این جا چه می کردم، به پیلوت وارد شدم. نگاهی به دور و برم انداختم. به جای گرم کن های غذا، بوفه فرزانگان خودنمایی می کرد. به شیوه ای مدرن ومتفاوت با بوفه کوچک ته حیاط! غیر از ترانه و نوشین که می دونستم میان چندان امیدوار به دیدن بقیه بچه ها نبودم. خب دوازده سال گذشته بود. دیگه قلبم تندتر می زد. اینو خوب حس می کردم ... هنوز پا به حیاط نذاشته بودم که سه چهره آشنا رو جلوم دیدم. وای میترا رو شاید تو کل این دوازده سال ندیده بودم و هیچ فرقی نکرده بود. تا دیدمش همون حس و حال قبلی بهم دست داد. وقتی باهاش حرف می زدم هیچ حس فاصله ای از گذر این همه سال بهم دست نمی داد. و این شروعش بود. خیلی از بچه ها اومده بودن. از بچه های خودمون تا سال بالایی ها با همون حس و حالی که قبل ها باهم داشتیم. گذشت زمان به نوع رابطه مون کاری نداشت. انگار همین الان از سر کلاس اومدیم زنگ تفریح ...

"آقای نیوشا بیماره، عمل قلب داشته و الان توی خونه تحت نظره..." فکر نمی کردم آقای نیوشا نباشه، اصلا از موضوع بیماریش هم خبر نداشتم... این هم خبر بد!

فیلمی از آقای نیوشا پخش شد. با همون خنده ها و لحن صحبت. کلی از شعرهاش رو خوند، خاطره تعریف کرد و اشکمون رو درآورد و ... کاش بیمار نبود. کاش زودتر می اومدیم و بهش سر می زدیم. چقدر ما بی معرفتیم...

و تجلیل از سایر دبیران، آقای غیاثی چقدر پیر شده بود. چشمهاش دیگه خوب نمی دید. توی رفت و آمد کمکش می کردن... آقای حاجی بنده هم پیر شده بود و مثل همیشه با هم بودن... آقای کاظمی چقدر شکسته شده بود. موهاش کاملا جو گندمی شده بود. و من واقعا با اون اخلاق خاص و تندش چقدر دوستش داشتم. هیچ وقت حال و حوصله کلنجار رفتن نداشت و غیر از من و شاهد و شاید ترانه!! هیچ کس دل خوشی ازش نداشت  نمی دونم به خاطر پیر شدنشون گریه ام گرفته بود، یا دل تنگی اون روزها و سال ها...

بعد از مراسم کلی توی حیاط بودیم. دوباره شیطونی و بگو و بخند درست مثل همون وقت ها... و عکس یادگاری، منتها این بار با دوربین دیجیتال! چقدر زمونه عوض شده، امکانات توی این سال ها چه پیشرفت ها که نکرده!!

و بچه های دبیرستانی مثل همون وقتها که ما بودیم. سرود و شعرهاشون از ایران و آبادانی و... می گفت... تاریخ همش تکرار می شه نه حتی بعد از گذشت چند نسل، که اصلا هر روز تکرار روزی دیگه است در جایی نه چندان دور... راستی چقدر این بچه دبیرستانی ها کوچولو بودند. یا ما اصلا بزرگ نشده بودیم!

و همون جا با ترانه و چند نفر دیگه قرار مدرسه خرد رو گذاشتیم دلمون می خواست بقیه معلم ها رو هم ببینیم... و امروز (البته دیگه شد دیروز!) هم خاطره ای شد. خانم حائری زاده و بعضی دیگه از معلم ها رو توی موسسه عظیم! خرد دیدیم. مدرسه و معلم ها و بچه مدرسه ای ها همه یه چیزو تداعی می کرد... باور کن که عمری گذشته...          

   + بهاره ک ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()