حرف های ساده

 

سلام سلام

سفر بودم،دوبی، و کلی خوش گذشت. 4 روزی از همه دغدغه ها به دور و فقط فکر این بودیم که چه کار کنیم بهمون خوش بگذره و کیف کنیم... به هر سه مون خوش گذشت و چند روزی رو با هم با آرامش خوبی گذروندیم. ذهنمون از همه چیز خالی بود و این یعنی یه خستگی در کردن ذهنی و جسمی از نوع کامل... و غیر از خستگی در کردن تجربه جدید و جالبی بود.

و قسمت بد و درد آورش هم حس بدبختی مطلق ایرانی ها. آدم به چشم خودش می دید که از قِبَل ایران این مملکت چطور پیشرفت کرده. کشوری که 50 سال پیش هیچ چیزی برای عرضه نداشت، شده محل سرمایه گذاری انواع و اقسام شرکت های معتبر دنیا و مملو از توریست و همه اینها یعنی سرازیر شدن پول سایر کشورها به این مملکت کوچک، و حالا این عربها از زمان به دنیا آمدنشون سرمایه دار 51 درصد یک شرکت خارجی اند!! و کمی فکر کنیم به حال بچه های این مملکت، نه اصلا جوانها و حتی پیرها هیچ کدام هیچ حس امنیتی نسبت به آینده دور که نه آینده نزدیک هم نداریم. سرنوشت محتوم ما سر و کله زدن با فقر و بدبختی و ... بگذریم از اینکه  حق فکر کردن و تصمیم گرفتن حتی در مورد لباس پوشیدنمون رو هم نداریم!! و امنیت اجتماعی در ایران یعنی چکمه نپوشیدن و زیاد نبودن چاک مانتو و ...

و اونجا میدیدی که همه آدمها با هر عقیده و فرهنگی که بودن چطور در کنار هم می رفتند و می آمدند و همه چیز آرام و بی مسئله، و با احترام. و اینجا فقط محدودیت و محدودیت تا نکنه مردی بادیدن مویی و چکمه ای دچار گناه بشه...

اونجا مسئله ایجاد راهی برای تفریح بود. تا توریست بیاد و پول خرج کنه و خوش بگذرونه. از یه صحرای ساده چطور برای شاد کردن و ایجاد هیجان استفاده شده بود و اینجا مسئله اینه که نکنه یه وقت چیزی پیش بیاد که مردم شاد بشن . و توریست هم که... اصلا گور بابای خارجی ها، بیان اینجا چیکار؟ آثار باستانی و فرهنگ و همه این حرفها هم شعری بیشتر نیست...

خلاصه که سفری بود و تجربه ای...

   + بهاره ک ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦
comment نظرات ()