حرف های ساده

 

سلام. اوووه خیلی وقته که ننوشتم! می بینی این روزمرگی چه جور آدم رو با خودش می بره. روزمرگی درسی!! انگار توی این چند وقت فرصت زندگی و فکر کردن نداشتم... در عوض مراحل آخر رو می گذرونم. باید یه مدت بهش می چسبیدم تا تموم بشه...

خب حالا از زندگی چه خبر؟ توی این روزها اینترنت گردی رو یه جورایی کم کرده بودم. یعنی فرصتش نبود. ولی خبر بورقانی اونقدر ناگهانی و ناراحت کننده بود که نمی شد نرفت سراغ نوشته هایی مثل مطلب مسیح علی نژاد و متاثر نشد...

چقدر من امسال مرگ رو زیاد می بینم. حس عجیبی دارم. مرگ اونهایی که از رفتنشون دلت می گیره یه جور فکر رو مشغول می کنه و این که خودت چقدر وقت داری هم یه جور دیگه... باید کارهای نیمه تموم رو زودتر تموم کرد. این پرونده های باز...!

احساس می کنم کلی حرف و اتفاق نگفته دارم. از مریضی مامان گرفته تا تصمیم برگزاری جشن برای بچه های شبیر. وای حتی از فرشته هم چیزی نگفتم. دختر کوچولویی که توی شبیر داریم.

شاید همین یادآوری ها هم کافی باشه تا بدونم اینجا محل امن و خلوت منه... راستی تقریبا یک ساله شدم. خب مبارک باشه...

   + بهاره ک ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
comment نظرات ()