حرف های ساده

 

امشب دوباره یه جورایی قاطی بودم . چیزهای پیش پا افتاده و شاید بی اهمیت گاهی مثل خوره به جون آدم می افته، مسایل کوچیکی که بعدها چیزی از اون ها توی ذهن نمی مونه ،همه فکر آدم رو پر میکنه . نمی دونم اگه استقلال مالی رو تجربه نکرده بودم و یا اگه الان مشکلات مالی برام پیش نمی اومد باز هم بیکار بودن بهم فشار می آورد؟  جدای از مسائل مالی آیا واقعا دلم برای سرکار رفتن تنگ شده؟ واقعیت اینه که فکر می کنم اگه منبع مالی خوبی داشتم حالا حالاها فکر کارمند شدن رو هم نمی کردم. یاد سازمان می افتم با اون سکوت صبح ها، همه مجبورند با کلی بدو بدو سر ساعت برسند تا تاخیر نخورند و وقتی رسیدند دیگه اول علافی و... صبحانه ، اینترنت، گپ های روزانه و اگر کاری بود شاید کمی هم رسیدگی به علم و تکنولوژی! چقدر محیط کسالت آور شده بود... هنوز هم فکر می کنم بیرون آمدنم کار جسورانه ای بود.

به هر حال الان در وضعیت نامشخصی ام و این بعد از مدتی آدم رو اذیت می کنه ، ولی باید فکر درستی کرد و این بار راه درست تری رو پیش گرفت. لعنت به این پول که همه چیز رو تحت تاثیر قرار می ده ولی نباید بگذارم که این طور بشه ...

می خواستم بگم با اینکه حالم خوب نبود ولی حالا بهترم و اون هم به خاطر گپ آخر شب با علیرضا بود. آدم خیلی وقت ها از خوبی هایی که دور و برش وجود داره غافل می شه ... و من بازبا یه درد و دل ساده آروم گرفتم ! نه این که همه چیز حل شده باشه ،نه، فقط آروم شدم ...

اومدم بگم  خوشحالم از این که با علیرضا حرف زدم ، از این که شهاب خوب و راحت خوابیده و اینکه  توی این سکوت شب با خودم خلوت کرده ام... زندگی آن قدر ها هم پیچیده نیست!    

   + بهاره ک ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
comment نظرات ()