حرف های ساده

 

خب بالاخره فارغ التحصیل هم شدم. این همه بدو بدو و نگرانی  برای کمتر از یک ساعت! و چه لحظه شیرینی بود اون لحظه آخر. انگار یه بار سنگین یکهو از شونه­هام پائین افتاد و حالا انگار خالی خالی شده­ام... خسته­ام. دلم می­خواد یه استراحت حسابی بکنم.

و این استراحت رو با آبله مرغون شهاب می­گذرونم! این هم حسن ختام درس خوندن با چند روزی مادری کردن اساسی! و حالا تو فکر اون همه کار عقب افتاده­ای هستم که انتظار انجامش رو می­کشیدم. اصلا نمی­دونم دلم چی می­خواست و چی می­خواد. شاید به یه خلوت درست و حسابی نیاز دارم تا یه کم به خودم و دلم برسم. همون کلبه رویایی توی جنگل با شومینه گرم و کتاب و سه تار... باور کن چند ساعتی هم برای آرامش و خلوت کافیه... فعلا که با شهابم و یه خونه کثیف و درهم که منتظر خونه تکونیه و نمی دونم کی فرصت به خودم می­رسه؟!

   + بهاره ک ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦
comment نظرات ()