حرف های ساده

 

بالاخره عکس گذاشتن رو تو پست قبل یاد گرفتم و حالا دلم می خواد از آخرین جمعه سال بگم که با بچه های شبیر گذروندیم. براشون جشن سال جدید داشتیم. تازه فهمیدم  هماهنگی بین چند گروه چقدر کار سختیه ولی خداروشکر همه چیز به خوبی گذشت و فکر کنم به بچه ها هم حسابی خوش گذشت. واقعا اون طفلکی ها چه سهمی از دنیا دارند و به چه گناهی محکومند این طور بدور از خانواده زندگی کنند... هر کدومشون مثل یه گل لطیف و معصوم و پاک. ولی واقعا چه آینده ای در انتظارشونه... اتاق نوزادها رو هم دیدم. 11 طفل بی گناه. سامان همه اش گریه می کرد. مربی اش گفت توی بقل ساکته همین که می خوابونمش بی تابی میکنه. بلندش کردم. آروم شد. چه بوی خوبی می داد. بوی معصومیت و پاکی بچه ها. هون طور که بقلم بود سری به بقیه بچه ها زدم. سهیل تا من رو دید خندید و همین که باهاش حرف زدم شروع کرد به آغوم پاغوم... اونقدر شیرین و خوش خلق بود که بی اختیار احساس کردم گلوم گرفته... توی این مدت تصویر اون چند لحظه مدام جلوی چشممه... به چند تاشون پستونک دادم. مربی تند تند شیشه ها رو شیر خشک می کرد. می گفت گرسنه اند. یکی انگار کثیف کرده بود. یکی بالا آورده بود... بیشتر از چند دقیقه طاقت نیاوردم. سامان رو خوابوندم. پستونک دادم و اومدم بیرون پیش بقیه بچه ها... عطا و امیرحمزه و عباس و فرشته و محسنه و ... الان این بچه ها عید رو چطور می گذرونند... این جشن که کاری گذری و موقتی بود واقعا برای این بچه ها چه کاری می شه کرد؟... از طرفی تازه فهمیدم کار گروهی چقدر سخته. هرکی یه نظری داره و هماهنگ کردن این نظرها و آدم ها بدون دلخوری و با بالاترین بازدهی واقعا کار شاقیه. برای یه جشن چند ساعته من یه جاهایی واقعا احساس کردم دارم کم میارم... باید مصمم و با اراده و با برنامه بود وگرنه اشتیاق و شدت این جریان کم میشه...

 Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic 

این هم بچه ها و جشن نوروزی 

یه تصمیم مهم باید می گرفتم که طبق معمول خودم رو سپردم به ... نمیدونم دقیقا به چی ولی آنچه پیش اومد رو قبول کردم هرچند هنوز باهاش کنار نیومدم...

دیشب خونه دوستی بودیم و دوباره سه تار بود که حسابی حال و هوام رو عوض کرد. وقتی سه تار زدن ماهرانه کسی رو میبینم تا چند ساعت به هم می ریزم. بعد شروع می کنم به مواخذه خودم که چرا سه تار رو ول کردم و ادامه ندادم. کلی دلم برای رضا (استاد سه تارم) تنگ می شه ولی اونقدر بد ول کردم که هیچ روم نمی شه سراغش رو هم بگیرم... وقتی به خونه برگشتیم یه کم خودم رو با چند تا آهنگی که هنوز بلدم آروم کردم ... چرا من هیچ کاری رو درست تموم نمی کنم...

   + بهاره ک ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧
comment نظرات ()