حرف های ساده

 

روزها می گذره، تند و با عجله، کمی مثل دیروز کمی مثل چند روز قبل و شاید مثل چند روز بعد...علیرضا ماموریته و شهاب برای اینکه ناراحتی رفتن بابا علی رو فراموش کنه خونه عموش مونده! و خب منم تنهام. یادم نمیاد آخرین بار کی این وقت روز تنها موندم و شاید به خاطر همین متفاوت بودن لحظه ها توی این ساعته که یه جورایی تنهایی عجیب و غریبی شده... یه جورایی بلاتکلیفم که چه کار کنم! کتاب و خوراکی و موسیقی و حالا هم که اینجام.خب تا بعد... 

   + بهاره ک ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧
comment نظرات ()