حرف های ساده

 

دلم هوای نوشتن داره ولی انگار هنوز با این جا اخت نشده ام ، شاید رودربایستی می کنم... نمی دونم ، به هر حال اومدم که بنویسم ...

روزهای آخرین ماه سال رو می گذرونیم ، دوباره تکاپوی سالی جدید ، نوروز و بهار و تموم شدن سال دیگه ای از زندگی ... با بهار و تازگی، امید توی دلها جانی می گیره گویی اولین باری است که اومدن بهار رو تجربه می کنیم ، شاید قراره اتفاق جدیدی  رخ دهد... ولی چند بار این بهارها آمده است ، این شور و نشاط به دل ها آمده است و باز همان دور و روزمرگی ... بدون اتفاقی جدید در وجودمان ، شادیم که روزگارمان را سپری می کنیم و حتی قدرهمان شاد بودن را هم نمی دانیم . همه چیز عادت شده است . بهار و زمستان، آمدن و رفتن ، خندیدن و گریستن ... و من مدتی است که از آمدن بهار شاد نمی شوم...

   + بهاره ک ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥
comment نظرات ()