حرف های ساده

 

سلام؛ بعد از کلی وقت

داشتم فکر می­کردم توی این مدت کجا بودم و چیکار می­کردم . به غیر از دو تا مسافرت کوتاه مدت جای خاصی نبودم. تابستان رو می گذرونم. با شهاب و توی خونه!!... یاد سال های مدرسه افتاده ام که توی تعطیلات فکر می کردم تابستون رو چطور بگذرونم و مدام حساب روزها رو داشتم که چقدر مونده تموم بشه و من هنوز چیکار ها دارم...

و خب من این روزها با کتاب خوندن و داستانم سرگرمم به اضافه روزمرگی که گاهی پر رنگ می شه و گاهی کم رنگ. مدتیه با خودم قرار گذاشتم که ماهی یک بار برم شهر کتاب و یکی دو تا کتاب بخرم. بگذار این هم بره جزو هزینه های ثابت! و حس خیلی خوبیه. پس اگه کتاب خوب سراغ دارید ممنون می شم معرفی کنید.

دارم فکر می کنم این مهندسی و برق و ... چه همخونی با من داره که بعد از دو سه ماه نه تنها دلتنگش نیستم تازه دارم از دوریش کیف هم می کنم. البته شاید فضای بد کاری و تحصیلی توی ایران این قضیه رو تشدید کرده باشه. پنج شش سال کار یه جور روحم رو آزرد و ادامه تحصیل یه جور توی ذوقم زد و خلاصه که حالا با دوری از همه این ها شاید دارم تجدید قوا می کنم... واقعا نمی دونم اگه می خواستم دوباره شروع کنم چه راهی رو می رفتم؟!

به هر حال باید هوای روزها رو داشت که تابستان امسال هم تمام شدنی است...

؛-) راستی روز مادر چند وقت پیش و روز پدر در پیش هم مبارک! ؛-)

   + بهاره ک ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()