حرف های ساده

 

خسته­ام، دلم به هیچ کاری نمیاد، حتی به نوشتن. نه داستان، نه سه­تار ، نه نقاشی، این­جا هم به زور هستم. شاید از روزمرگی کلافه­ام، شاید تکلیفم با روزگارم معلوم نیست و شاید نگران روزهای پیش رو هستم. هر چه فکر می­کنم می­بینم دلم با چیزی شاد نمی­شه

پیرزن دوست داشتنی آشنایمان مرد و من دیگر ندیدمش. دخترش می گفت بگذار آخرین تصویر مامان، تصویر روزهای خوبش باشد. در رنج و درد دیدن آدمی که دوستش داشته باشی خیلی سخت است... و مائیم و روزهای کم و بیش تکراری در تکاپوی گذشتن سریعتر روزها، و آخر ماجرا ؟ این آخر ماجرا هم برای من مسئله ای است. مسئله ای که با ماه رمضان تشدید شده. از ایمان های بی فایده دلم گرفته، همه درگیر پوسته ها و  درگیری هایی که خیلی از آنها شاید هیچ پشتوانه عقلی هم ندارد، معلوم نیست چطور به بازی گرفته شده ایم؟! از طرفی با بی اعتقادی به همه چیز هم آرام نمی شوم. دلم باز هم می­گیرد...  

بالاخره بعد از چند ماه به شبیر رفتم. بچه ها همان طور روزگار می گذرانند. وقتی می بینیشان دلت بدجور به هم می ریزد. ولی واقعا چه فایده ای برای آنها دارد؟ کاش می شد بیشتر بهشان سر زد. بازی کردن با بچه ها، محبت کردن و شاد کردن موقتی دلشان کم ترین کاری است که می شود کرد...  

   + بهاره ک ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٧
comment نظرات ()