حرف های ساده

 

امروز شهاب به مدرسه رفت و اولین سال تحصیلی­اش رو شروع کرد. صبح زود بیدار شد. آماده شد. به مدرسه رفت. صف کشید. اولین صبح­گاه رو تجربه کرد و با خانم معلم روانه کلاس ماه شد. این هم آغاز یه راه طولانی. خیلی برام لحظات خاصی بود. وقتی دست در دست من و علیرضا وارد مدرسه شدیم، وقتی توی صف نگاهش می­کردم، وقتی با صف از پله­ها بالا رفت...

 دیشب درست خوابم نبرد و مدام چشمم به ساعت بود. انگار خودم باید برای اولین بار به مدرسه می­رفتم. صبح هم با این­که سعی می­کردم فقط خونسردی و آرامش به شهاب منتقل کنم، ته دلم شور میزد. چه مسیری پیش روی شهابه. چه آینده­ای در انتظارشه... فقط می­تونم بهترین­ها رو براش آرزو ­کنم و امیدوار به آینده­ای خوب و پرثمر باشم...

دیگه راستی راستی پسرم بزرگ شده، شاید من هم پا به سن گذاشته­ام­ا!

Image and video hosting by TinyPic

   + بهاره ک ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()