حرف های ساده

 

دو تا کتاب خوندم و اومدم که یه کم کلافگی­ام رو خالی کنم. کتاب اول :افسون سبز" بود. از همین رمان­های معمول ایرانی و دومی: کیمیا خاتون، رمانی تاریخی، بخشی از زندگی مولانا. راستش از بدبختی و نوع دوم بودن زنها حسابی به هم ریخته­ام. تاریخ این مملکت پر از داستان ظلم به دختران و زنان این مملکته. دختران زیبا و پر عشق و پر امید که به خاطر فرهنگ و آداب همین مملکت زیر ظلم­های مردسالارانه له شده­اند و می­شوند. راستش دیدم به مولانا هم عوض شد. قضیه همون آدم­های بزرگ و اسطورهای است که وقتی بهشون نزدیک­تر می­شی خیلی از واقعیت­های وجودی­شون حست رو به هم می­ریزه. اصلا آدم­های بزرگ این کشور، همون­هایی که ما به عنوان سمبل فرهنگ و تاریخ­مون می­شناسیم و بهشون افتخار می­کنیم، مگر غیر از اینه که پاهاشون رو بر گرده همین زنان و دختران گذاشته­اند؟ اصلا چه افتخاری؟ چه اسطوره­ای؟ مگر اونها جزو همین مردها با فرهنگ مردسالارانه نبوده­اند؟ زن براشون موجودی در جهت خواسته­های دنیایی بوده و نه بیشتر.

و تاریخ همچنان ادامه داره. شکل ظلم مترقی­تر شده و بدی قضیه اینجاست که خودمون، زنان این مملکت، چنان از وضع موجود ناراضی نیستم. الآن که به داستان کیمیا خاتون و زنان حرم مولانا نگاه می­کنم، فکر می­کنم آخه چرا همه چیز رو قبول می­کردن؟ چرا هیچ کس حتی تلاشی برای اعتراض نمی­نکرده. حتی کیمیا خاتون نجاتش رو از مرد دیگه­ای انتظار داشته. پس خودشون چی؟ و شاید وضعیت الآن ما هم فقط در ظاهر کمی فرق داشته باشه. قوانین فقهی و عرفی و ... همه در حمایت مردها و ما حتی حق امضا کردن طومار اعتراض رو هم به سختی داریم...!!   

   + بهاره ک ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()