حرف های ساده

 

بالاخره دستم رو شد. پس می­تونم اینجا هم از خودم و حال و هوام بیشتر بگم.

 هشت ماهی می­شه که با نی نی­ام روزگار می­گذرونم و باید بگم که خصوصا این چند ماه آخر کاملا حس عجیبی دارم. با این­که بار اول نیست ولی همه چیز برام تازگی داره. شاید همه چیز یادم رفته بود... و شاید حسیه که فقط مربوط به زمان خودشه. حس اینکه موجودی از خودت و در خودت داره شکل می­گیره، بزرگ می­شه، موجودیت پیدا می­کنه، باهات زندگی می­کنه، صدات رو می­شنوه، حست رو درک می­کنه... از وجود تو، از جسم و روحت کمک می­گیره تا جسمش کامل بشه، احساساتش شکل بگیره و بشه یه آدم کامل و واقعی تا بتونه مثل هر آدم دیگه­ای زندگی کنه. لذت خاصیه... یه وقت­هایی دلم می­خواد می­تونستم یه جور این حال و هوا رو ضبط کنم. 

 گاهی وقت­ها که توی طبیعت هستم و سرشار از حس خوب یا لحظاتی رو با آدم­هایی که دوستشون دارم می­گذرونم دلم خواسته که بتونم لحظات رو برای خودم حفظ کنم. تا بعدها بتونم برم سراغش و ... چرا فقط تصویر و صدا این قابلیت رو داره؟ شاید بعدها این آرزوی من خیلی هم عجیب به نظر نرسه. مگه نه اینکه همه رویاها قابل تحقق­اند؟

 

به هر حال آخرین روزها رو با این تجربه خاص می­گذرونم و این­بار نی­نی­ام با کلی از علایق من دم خور بوده، نوشتن و خوندن و نقاشی و ... طفلک شهاب که با استرس کاری و بدو بدوهای روزانه و بی­ربط شروع کرد. نمی­دونم اصلا این­ها چقدر توی روحیات و خلق و خوی کودک تاثیر داره. علم هم زیاد قابل اطمینان نیست. خیلی چیزها رو با اگر و اما و شایدها می­گه... فقط امیدوارم همه چیز خوب باشه، همه چیز... برامون دعا کنید.

 

 

 

 

   + بهاره ک ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()