حرف های ساده

 

ازبچگی با داستان های های عاشقانه برای خودم چه خیال پردازی ها که نمی کردم ، از همون شاهزاده ها و پری ها که به هم می رسیدند ، سیندرلا و سفید برفی و بقیه قهرمان های زیبا و مهربون و خوش قلب ، خوبی داستان ها و خیال پردازی های کودکانه پایان شیرین ماجراست و لبخند رضایت کودکانه قبل از خواب ... و شاید به خاطر همان رویاها بود که خواب های بچگی شیرین بود و مملو از آرامش ... کودکی که خوب و آرام خوابیده و گاهی لبخندی می زند راتصور کن...

بزرگتر که شدم وقتی رمان می خوندم با آدم هاش زندگی می کردم و تا مدتها در هوای داستان و شخصیت هاش بودم ، اگر پایان خوشی داشت که شاد بودم و سرخوش از خوشبختی آدم های داستان، وگرنه افسردگی و نا امیدی از زندگی به سراغم می اومد . بیشتر مواقع برای  آروم کردن خودم آخر قصه رو توی خیالاتم عوض می کردم ، اون قدر با شخصیت ها و فضای داستان احساس نزدیکی می کردم که می تونستم داستان رو به دلخواه خودم پیش ببرم ، تا جایی که دیگه همه چیز به خوبی و مهربونی و آرامش برسه...

  آخه زندگی یک تجربه تکرارناپذیره  و اگه میشد تغییرش داد دیگه این همه داستان با پایان غم انگیز وجود نداشت...

و الان فکر می کنم که هنوز بزرگ نشده ام . هنوز هم با داستان های عاشقانه به رویا می رم ، هنوز هم آرزو می کنم همه داستان ها شیرین و خوش تموم بشه ، هنوز هم از هر عشقی قلبم فشرده می شه... و شاید تنها فرقم با کودکی در این باشه که می دونم توی داستان های واقعی پایان خوش کم پیش می آد، عشقی که به سرانجام برسه و ادامه خوبی هم داشته باشه انگشت شماره ، اصلا غم و شادی زندگی واقعی از جنس دیگه ایه و ... همون بهتر که آدم لااقل توی خیالاتش خوش باشه...  

   + بهاره ک ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥
comment نظرات ()