حرف های ساده

 

خسته بودم. بیشتر جسمی تا روحی. و چقدر خوبه در اوج خسته بودن یاد جایی بیفتی که با دیدن اسم دوستات کلی از خستگی ات رو فراموش کنی و روحیه بهتری برای آغوش کشیدن گل کوچولوت داشته باشی.

ممنون از همه دوستهای خوبم. الآن آرامم و سبک. و این حس رو به خاطر شماها دارم.

سپهرم هفده روزه شده و شهاب هم برادر بزرگتر بودن رو تجربه می کنه و  من هم باز مادر بودن رو... حس خاصیه. قبل از تولد سپهر فکر می کردم احساسم نسبت به بچه ها چطور خواهد بود؟ نکنه یکی رو بیشتر دوست داشته باشم، نکنه دچار احساسی دو گانه بشم... و حالا می بینم که قلبم سرشار از محبته، بدون هیچ قید و بندی و بدون هیچ حد و پایانی... 

 بازم ممنون

   + بهاره ک ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧
comment نظرات ()