حرف های ساده

 

یک آشنای خوب و مهربان سکته مغزی کرد و مرد.

همیشه می­خندید. همیشه مثبت بود و انرژی می­داد. با همه مهربان بود. در جوانی همسرش رو از دست داده بود و پنج دخترش رو مثل خودش خوش روحیه و مهربان بار آورده بود. توی ده سالی که به خونواده علیرضا اومدم، همیشه دوستش داشتم و از هم صحبتی باهاش لذت می­بردم.

آخرین باری که دیدمش برای دیدن سپهر آمده بود. شهاب دوربین رو آورد تا عکس­های سپهر رو نشون بده. کاش با هم عکس انداخته بودیم تا لااقل یادگاری میموند. کاش بیشتر حرف می­زدیم. اصلا چرا ناهار نگهشون نداشتم. کاش بیشتر با هم بودیم... موقع خداحافظی مثل همیشه خندید و جمله­ای محبت­آمیز گفت. کاش کمی بیشتر در آغوشش می­ماندم...

زندگی لعنتی همینه. همیشه درگیری و وقتی به خودت میای که فرصت­ها از دست رفته... همیشه حسرت... 

راستی یلدا مبارک! 

   + بهاره ک ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ دی ،۱۳۸٧
comment نظرات ()