حرف های ساده

گواش

دیشب شهاب بساط گواش­اش را پهن کرد تا قلکی که مدرسه برای خیریه به آن­ها داده بود و باید تحویل می­دادند را رنگ کند... من اول یه کم غر زدم که الان همه جا رو پر می­کنی و سرت گرم می­شه بقیه کارهات می­مونه و از این غرهای نافرم مادرانه... ولی بعد از کمی خودم نشستم پای کار و وای چه کیفی داشت. اول طرح شهاب رو کامل کردیم. درخت و گل و کوه و ... بعد هم پیشنهاد دادم نصف قلک یعنی پشت اون رو به سبک کوبیسم رنگ و وارنگ کنیم. دیگه خودم ول کن نبودم. رنگها رو یکی یکی امتحان می­کردیم. هر تکه یه رنگ و یه شکل ... دیگه علیرضا به جای شهاب من رو صدا می­زد. بهاره تموم نشد؟! خلاصه که حالی بردم.

 کاش آدم فرصت می­کرد و کمی از قالب آدم بزرگی­اش بیرون می­آمد. واقعن لذت بخشه...   

یه جاهایی که داشتم رنگها رو قاطی می کردم نمی دونم چرا یاد معلم هنر اول راهنمایی ام افتادم. خانم مهاجرانی... با اون شعرهای هنری اش..

دایره، دایره، دایره گرده گرده

مثل سیب و نارنگی، پرتقال و گردو

   + بهاره ک ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧
comment نظرات ()