حرف های ساده

سال نو مبارک

سال دیگه ای رو با شروع سی و سه سالگی آغاز کردم... و تعطیلات خوب و آرامش بخشی رو گذروندم. همین

و باز آمدم تابقیه روزها را بگذرونم. روزهایی که نمی­دونم چرا اینقدر تند و پر شتاب می­گذرند.

سپهر وارد شش ماهگی شده... با کلی شیرین کاری جدید.خیلی زود نگذشت؟!... به خودم و عکس­های این روزها که نگاه می­کنم حال غریبی بهم دست می­ده. عمری گذشته­ها... نمی­دونم چرا سرعت گذشت زمان به نظرم بیشتر میاد. روزهای نوجوانی انگار طولانی­تر میگذشت... بچه­های من دارن بزرگ می­شن و من شدم یه آدم بزرگ واقعی...

 اینfacebook هم خیلی سرگرم کننده است. دوستها و آشنایانم رو می­بینم که هر کدوم کجان و چه راهی رفتن و به چی مشغول­اند و ... گاهی از دیدن عکس یه دوست قدیمی ناخودآگاه لبخندی می­زنم و گاهی از دلتنگی دیگری غم رو ته دلم حس می­کنم... روزها برای گذشتن عجله بیشتری پیدا کردند. باور کن...    

   + بهاره ک ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۸
comment نظرات ()