حرف های ساده

پارک

... بی­هدف با ماشین از کوچه­های اطراف می­گذشتم. نزدیک پارک رسیده بودم. ماشین را نگه داشتم و پیاده شدم.

روی صندلی، زیر سایه درختی نشستم. نسیم خنک بهاری می­وزید که همراه شعاع پراکنده خورشید از لابه لای شاخه های درختان حس توام سردی و گرمی دلنشینی به تمام بدنم منتقل می­کرد. روبرو را نگاه کردم . چمن های سبز روشن به درختهای کاج سبز تیره و درخت های کاج به آسمان آبی منتهی شده بود. خیلی وقت بود که این رنگ های زیبا و دوست داشتنی این همه چشمم را آرام نکرده بود.

چشمانم را بستم. صدای پرنده­ها تمام ذهنم را پر کرده بود. آرزو کردم که کاش زمان درست همین لحظه متوقف می شد. انگار تمام خستگی گذشته را زمین می گذاشتم. چند لحظه­ای خودم بودم. خودِ خودم. فارغ از همه چیز، فارغ از همه کس. چقدر به این فراغت نیاز داشتم...

صدای ماشین چمن زن که بلند شد یادم آمد باید برگردم. با همه تعلقاتم از صندلی بلند شدم و به طرف ماشین حرکت کردم.

   + بهاره ک ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸
comment نظرات ()