حرف های ساده

بازی وبلاگی

دوست خوبم ساناز من رو به یه بازی دعوت کرده بود. اون هم یه بازی سخت: قوانین زندگی... راستش می­خواستم توی یه موقعیت مناسب که واسه نوشتن توان و حوصله بیشتری داشتم بنویسم. ولی انگار موقعیت مناسب به این راحتی گیر نمیاد. پس برای این­که حرف دوستم رو زمین نذاشته­باشم می­نویسم. و گرنه شاید نوشته­ام خیلی انسجام نداشته باشه و خیلی موارد جا افتاده باشه. در واقع چیزهایی که الآن توی ذهنمه رو می­گم.

اینو فهمیدم که زندگی اون­قدر سریع و بی­حساب می­گذره که تا می­شه باید به خودم یادآوری کنم:

درگیر مسائل کوچیک نشو، دل­گیری­های بی­اهمیت رو دور بریز و از هر کس به اندازه توقع داشته باش ...

به قول دوستی توی محبت کردن به کسانی که دوستشون داری خساست نکن. بذار بدونن که چقدر دوستشون داری، قدرشون رو بدون و از فرصت­های با هم بودن نهایت استفاده رو ببر...

و چیزی که هر چه بیشتر درگیرش می­شم، می­بینم بیشتر برای خودم مفیده کار خیریه است. باید بهتر و هدف­مندتر انرژی گذاشت. سهم ما به خاطر خواب آسوده و سیر بودن بچه­هامون کمی تلاشه. زندگی در یه جامعه با اقتصاد و سیاست بیمار خیلی هم حساب و کتاب نداره... با یه حساب آماری ممکن بود جاهامون عوض بشه ... و نیاز به دیگری خیلی سخته...  

   + بهاره ک ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
comment نظرات ()