حرف های ساده

 

دلم پر از غصه است. توی گلوم بدبغضی گیر کرده. سرخورده ام... دیگه دستم به نوشتن هم نمی ره ... شایدم ترسیدم!
هر کاری می کنم نمی¬تونم به روال عادی زندگی ام برگردم... توی این مدت حتی حوصله باز کردن این صفحه های آشنا رو هم نداشتم... و الآن که به نوشته های قبل نگاه می کنم انگار باهاش یه عمر فاصله دارم...
واقعن می شه باز هم از امید حرف زد؟!


   + بهاره ک ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۸
comment نظرات ()