شبانه 2

این روزها آنقدر خودم رو با کار سرگرم کرده ام که کمتر با خودم فکر کنم.

اینکه چیزی را از دست بدهی و برایش سوگواری نکنی زیاد هم خوب نیست. احتمالن جایی اثرش بیرون می ریزد. شاید ته دلم هنوز باورم نشده که از دستش داده ام. خودم را درگیر همه چیز می کنم که جایی برای فکر و خیال نماند.

شاید باید روزی همین می شد. روزی که بدانی در این دنیای پرهیاهو با این همه هم نوعی که جهانت را پر کرده گاهی چقدر تنهایی. بعد دلت بگیرد. بغضی به گلویت بنشیند. نم اشکی چشمانت را تر کند. و دلت آرام آرام باور کند که این قصه نیست. همه ی واقعیت مسلم روزگارت است. دلت تنهاست.

شنیده بودم که تا چهل سالگی آدمی به نقطه ای از تحول و پختگی می رسد. چرخشی از بیرون به درون در این سالها شکل می گیرد. هیچ حسی از پختگی ندارم ( شاید سه سالی وقت دارم تا پختگی) ولی انگار دلم می خواهد از همه هیاهوهای بیرون به جایی آرام پناه ببرم. نمی دانم آن مامن رویایی من کجا می تواند باشد؟ ساحل امن آرامش من کنار کدام دریاست؟

/ 0 نظر / 4 بازدید