روحم خسته است. درد می کنه!!

برگه ی احضاریه محمدرضا رو من گرفتم...  تمام تن و بدنم می لرزید. یاد پارسال افتادم، چه روزهای وحشتناکی بود. یاد کسانی افتادم که هنوز درگیرند... حالم بد شد، دوباره اضطراب و دلهره تمام وجودمو گرفت... داشت یادم می رفت چه روزهایی رو پشت سر گذاشه بودیم...

به هر حال به خیر گذشت. شاید باید یادآوری می شد، به مناسبت ماه خرداد!!

امروز از صبح حالم گرفته شده، به خاطر ایران و ایرانی بازی آدمهاش... بعضی وقتها لعنت می فرستم به ایرانی بودنم...

زندگی گاهی خوب و شاد و مثبته  و گاهی ملال انگیز و لعنتی. امروز نوع دومه. باید یه جوری تبدیل به نوع اول بشه...  اولین قدم یه نفس عمیق و دمیدن هوای خوب به درون و بازدم هوای ناسالمه... که اونم اینجا مقدور نیست. پس کاش یه سفر خوب و آرامش بخش می رفتم...

/ 1 نظر / 42 بازدید
مریم

سلام بهاره جان من نمیدونم بقیه آدمهای دنیا چقدر برای اینکه شاد باشن زحمت می کشن ولی می دونم که ما اینجا برای شاد بودن انقدر زحمت می کشیم که خود شادی رو گم می کنیم. دلم تنگته. قربانت