باز هم پایان

غمگینم

تازگی یاد گرفته ام که غم و رنج جزوی از فرایند رشد است و خیلی وقتها گریزی از آن نیست. ولی  ابرازش که می شود کرد! خیلی وقت بود که نگران تمام شدن کلاس ام بودم ولی همه اش ازش فرار می کردم. سعی می کردم بهش فکر نکنم

ولی دیشب امیرحسین ناگهان تیر خلاص را زد، تا چند جلسه دیگه دوره تمام!! باید بریم پی کارمون.

اون لحظه فقط گفتم که دوستمون نداری! و بغض راه گلوم رو گرفت.

تا وسطای کلاس داشتم با بغض لعنتی کلنجار می رفتم. سه ساعتهای سه شنبه های دوست داشتنی ام هم تمام شد. باز من ماندم و همه چالشها و چه بکنم ها. همه روزمزگیهایی که جان آدم را می گیرد انگار. مانده ای بین تمام بایدها و شوقهایی که در این هیاهو حتی صدایش هم به زور شنیده می شود.

دلم تازه داشت راه نفس کشیدن پیدا می کرد. انگار پشت در تمام کوله بار بیرونی را می گذاشتم و وارد فضایی می شدم که هوایش هم دلنشین بود. احساس بی زمانی که آن همه ازش شنیدم همانجا بهتر از همه معنی پیدا می کرد...

بپذیرم که رنج دوری از کسانی که دوستشان دارم هم بخشی از بودن است. رنج تمام شدن، رنج ترک کردن، رنج پایان... شاید راه جدیدی آغاز شود.

با اینکه غمگینم ولی امیرحسین عزیز به خاطر تمام لحظات خوبی که برای من و دوستانم خلق کردی ممنونم.

...

/ 0 نظر / 4 بازدید