محمدرضا رو به راه شده و خب منم خیلی بهترم. انگار زندگی جریان عادی تری گرفته. با این که ته دلم هنوز غم و دلشوره است ولی یه کم می تونم جوانه زدن امید رو هم حس کنم...

بی امید زندگی واقعن شبیه به کابوسه!!

و حالا یعنی اونقدر روزمره شدم که بتونم از دندان درآوردن سپهر و ترسیدن شهاب از کلاس استخر و ... بگم؟... خیلی سخته. دیگه حتی از روزمرگی ها نوشتن هم کلی انرژی می خواد...

/ 2 نظر / 4 بازدید
کامیار

هر نشانه ای از زندگی آنهم از جوانه های امروز و سبز انیشان فردای این سرزمین امید بخش است .

مریم

بهاره جونم چطوری؟ چی شده بوده؟ امیدوارم همه تون خوب و خوش باشید و اینجا زودتر آپ کنی.