...

اینجا هوا حسابی سرده. دل من هم انگار یخ کرده و ذوقی براش نمونده.

من همیشه از این فصل سرما و جمودش بدم می اومده. اصلن دوستش نداشتم و تدارم...

مسایل مسخره زندگی روزمره چند روزیه که روی نروم رفته. و وقت رسیدگی به کارهای خودم رو هم خوب ندارم و شاید به خاطر اینه که کلافه ام.

و یه دو تا دلیل دیگه هم هست که اولیش رو بیخیال. دومی هم اسکولیت خودمه که روی بعضی آدمای نزدیکم بیش از حد حساب می کنم. باید سعی کنم بپذیرم که من بخشی عادی از زندگی شون هستم. شاید مثل خیلی های دیگه. اصلن شاید باید پذیرفت که همه چیز بده بستانه توی این زندگی، حتی صمیمیت و دوستی. جایی که مفید باشی، دوستی و نزدیکی و ... و شاید یه جایی هم مفید نباشی. شاید یکی دیگه توی یه موقعیت دیگه بهتر باشه... باید یاد بگیرم به هیچی دل خوش نباشم. به هیچ چی دل نبندم.

کاش می تونستم فقط با خودم خوش حال باشم. باید یاد بگیرم

/ 0 نظر / 5 بازدید