حتی اگر دیگر هیچ دوستم نداشته باشی...

خدا نکند این را چشیده باشی؛ اینکه حس کرده باشی دیگر دوستت ندارد. آن هم  عزیزی از عزیزترین عزیزانت. چه حس تلخی است که مجبوری بپذیری اش؛ کنار بیایی با آن. بعد به خودت نگاه کنی و ببینی باز هم تردیدی نداری که عزیزت است.

گاهی خشمگین شوی و بخواهی که بهانه ای بیابی تا از چشمت بیفتد و همان وقت دلت سرت فریاد بکشد از این خواسته شوم. تا ابد مهرش را به جان می خری، بی هیچ چشمداشتی. مگر این انتهای محبت نیست؟ رنج می بَری ولی دل نمی بُری.

بازی عجیبی است. شاید داری عادت می کنی به این بازی شوم؛ مثل بسیاری دیگر از بازیهای تلخ روزگار.

/ 0 نظر / 22 بازدید