منِ نزدیک به سی و پنج

امروز از صبح که بیدار شدم همین طوری حس کردم دلم واسه نوشتن تنگ شده... خیلی وقته ننوشته ام. خیلی وقته... شاید وقتی آدم دلتنگ و غصه دار می شه بیشتر یاد خودش و تنهایی هاش و نوشتن می افته. و این یعنی من دلم غصه داره و تنهایی و نوشتن می خواد...

دلخوشی ها و شادی هام از موقتی هم موقتی تر شده، توی روزمرگی بدی گیر کردم. روزمرگی من یعنی گیر افتادن توی حال بدون هیچ لذتی از لحظات به همراه نا امیدی از آینده...  

می دونم باید از از حال لذت ببرم ولی نمی شه، انگار زمان لذت بردن نیست... انگار راه لذت بردن رو بلد نیستم... و تازه داره باورم می شه که دیگه اوج جوونی رو دارم پشت سر می ذارم... راستش اینه که دارم به نیمه دوم می رسم... اگه هفتاد سالگی رو یه سن نرم برای مردن بگیریم سی و پنج یعنی میانه و من کمتر از شش ماه دیگه سی و پنج رو پر می کنم...

یه ترمه دارم کلاس زبان می رم. اکثر بچه های کلاس دبیرستانی اند و من تقریبا دو برابر اونها سن دارم... به حالشون قبطه نمی خورم. ولی تفاوت خودم توی اون سن و سال با این بچه ها فراوونه... شاید دلم به حال اون روزهای خودم می سوزه... حس عجیبی است. توی اون کلاس پر از انرژی می شم. پر از شادابی و نشاط. ولی با این همه یه چیزی اصلن یادم نمی ره... من بزرگتر از همه حتی معلم کلاسم...

دلم موسیقی و نقاشی و ورزش می خواد، با یه کتاب خوب... سریع و فوری. شاید داره باورم می شه که زمان داره می گذره...

/ 3 نظر / 7 بازدید
وبلاگ رسمی شاهین پوربخش

سلام دوست عزیز.وبلاگتو دیدم (جالب بود) برام.ممنون میشم با حضور سبزت یه سرس هم به وبلاگ من بزنی.و آماده تبادل لینک هم هستم.با تشکر

maryam

bahar man dobare be webloget sar zadam. delam tangete.