همین جوری

راستش همین جوری آمدم اینجا. نه که حرف خاصی داشته باشم؛ فقط دلم برای خودم و خلوتم تنگ شده بود انگار.

از این همه هیاهوی اطراف شاید خواستم پناه بیاورم به این گوشه دنج و آرام. که بگویم دلم لک زده برای با خودم بودن. بی هیچ دل نگرانی از همه مسئولیتهای بیرونی. از همه بایدها و شایدها... آمدم تا بگویم دلم غنج می رود برای سه ساعت های دوست داشتنی سه شنبه های عزیزم. که چه خوب بود... مثل روی آب خوابیدن بود و بم بودن همه ی صداهای اطراف. همه ی صداها بود و انگار نبود. آن لحظه تو بودی و آب و چشمهای بسته و ذهنی خالی از همه فشارهای بیرونِ آب. سبک، خالی، تنها، آرام...

/ 0 نظر / 14 بازدید