از هر دری ...

سال کاری جدید هم شروع شد. 

تعطیلات خوبی بود. ولوشدگی فراوان و مقدار دلچسبی هم کتاب خوانی در کنار دیدارهای نوروزی از نوع دلی و مقداری هم بایدی... به نظرم بچه ها هم تعطیلات خوبی داشتند. پس در مجموع راضی ام...

و حالا من دوباره اینجا پشت میزم هستم. به دلیل پاره ای مسائل مادی کمی عصبی ام و به خاطر همین اومدم اینجا تا یه کم حالم بهتر بشه

خب پس می نویسم که داستان و تحلیل خواب یونگ و شفای کودک درون دستم بود. داستان های کوتاه تمام شد که سه تاش به نظرم خوب بود و یکی اش همونطور که گفتم بهم بسیار چسبید. تحلیل خواب رو کمی پیش رفتم و گذاشتم تا یه کم دیگه دوباره پی بگیرم و شفای کودک درون الان دستمه... اینترنت و اینترنت گردی هم در حد وسع مشغولم کرد و کمی هم به کارای بارانی سر و سامان دادم تا کمی آرامش پیدا کنم از اون همه کارای تلنبار شده...

یه چیز دیگه این که تقریبا هر روز با محمدرضا حرف زدم ولی یواش یواش داره دلم می گیره از دوری اش... انگار داره باورم می شه که مسافرت نرفته! رفته برای زندگی و دیگه پیشم نیست... دارم تلخی اش رو حس می کنم... یه خلا بدی توی دلم میاد وقتی بهش فکر می کنم... اووووف

تا غصه به جای عصبانیت ننشسته موضوع رو عوض کنم... 

امسال می خوام دوباره ورزش رو از سر بگیرم. اینجا نوشتم بلکه توی رودربایستی با خودم قرار بگیرم...

...

فعلن

/ 0 نظر / 6 بازدید