دلم پر از غصه است. توی گلوم بدبغضی گیر کرده. سرخورده ام... دیگه دستم به نوشتن هم نمی ره ... شایدم ترسیدم!
هر کاری می کنم نمی¬تونم به روال عادی زندگی ام برگردم... توی این مدت حتی حوصله باز کردن این صفحه های آشنا رو هم نداشتم... و الآن که به نوشته های قبل نگاه می کنم انگار باهاش یه عمر فاصله دارم...
واقعن می شه باز هم از امید حرف زد؟!


/ 4 نظر / 7 بازدید
نگار

نمی دونم بازم می تونیم بگیم اندکی صبر سحر نزدیکست؟

شاید آشنا

هزار باده ناخورده در رگ تاک است.گمان بردند به امیدمان می توان خیانت کرد امانشان ندهیم و با همه اختلاف ها در کنار هم بمانیم