زهرا

دوشنبه با آشنایی به پرورشگاه شبیر رفتیم. می خواست اون جا رو ببینه و حامی مالی یه بچه بشه . مشغول حرف زدن با مددکارهای اونجا بودیم( که به نظر نمی اومد واقعا مددکار باشند، کارمندهای دیپلمه شاید!)  

دختری رو به دفتر آوردند که تازه به پرورشگاه اومده بود . اسمش زهرا بود. می گفتند 5 ساله است هرچند ریزجثه تر به نظر می رسید. موهایی طلایی داشت با چشم هایی طوسی و معلوم بود مادری بالای سرش نیست تا موهایش رو شانه ای بزنه و با گیره های رنگی زیبایی موهاش رو بیشتر کنه. زهرا عروسکی رو سفت بقل کرده بود و هر چه خانم مددکار سعی می کرد با مهربونی و نوازش باهاش حرف بزنه به هیچ کدوم از سوال هاش جواب نداد. حس اضطرابی که درونش موج می زد از چشمهاش نمایان بود... از اتاق بیرون آمدم تا بتونم راحت گریه کنم. این طفل بی گناه توی این دنیای بی رحم چه پناهی داشت. به شهاب فکر می کردم که توی محیط های غریبه چقدر احساس نا امنی می کنه و به من یا علیرضا می چسبه و اگر یه لحظه توی چنین محیطی قرار بگیره چه وحشتی همه وجودش رو می گیره...

 و حالا زهرا واقعا توی محیطی غریبه بود با کلی آدم ناشناس و بی جهت نبود که عروسک کهنه اش رو اینقدر سفت چسبیده بود...

/ 3 نظر / 2 بازدید
حميدرضا

سلام. حس تنهايی اون هم در کودکی واقعا وحشتناک هستش... راستی برام هميشه سوال بوده واقعا مهم هستش که بدونی داری به کدوم بچه کمک می کنی که توی اين طرح ها يه سری شناسنامه و عکس از بچه ها توی البوم ها می ذارند و يه سری هم انگار دنبال خريدن يه عروسک يا همچين چيزی هستند مدائم البوم های عکس رو نگاه می کنند...شاد باشی

آشنای عوضی

زنده باشید انشاءالله که جهان ما به نیک انسانهایی چون شما بسیار بسیار نیازمند است... به منم سر بزنید، شاید مختصر چیز کم ارزشی نصیب شما شد و با خود به سلامت بردید. سرتون سلامت

سلام دوست عزيز. توی وبلاگم يک نقدی راجع به فيلم اغما نوشتم. خوشحال می شم بخونيدش.