سلام

اووووف. نوشته قبلی که پست نشده:

آمده بودم بنویسم که یه دوره کوتاه دوباره دارم میرم کلاس عزیزم. راستش چند روزه  خواسته ام بیام اینجا و بنویسم و نشده امروز که اومدم دیدم جالبه دلتنگیم در نوشته قبلی. کاش برای هر چیزی که دلتنگش شده بودم به این زودی ها برام دست یافتنی می شد.

بعد از مدتها رفتم سر کلاس همون کلاس قدیمی و پر از بچه های جدید و قدیمی برای یه دوره شش هفته ای. همه خوشحال و خندان با برقی در چشمها. دیدن بچه ها و امیرحسین چه قدر خوب بود. کلی انرژی سرازیر شد به ته ته دلم...

 

و یه نوشته از دست رفته که در مورد مریم نوشته بودم و ذوقی که از فیلدزش گرفته ایم همه بچه ها و از فرزانگان گفته بودم که با اینکه دلم ازش زخم دارد ولی گاهی چه سرخوشی به آدم می دهد. زخم و شوق کنار هم قرار گرفته برایم انگار...

و دوستان مدرسه ای که به یمن وایبر چند ماهی است دور هم جمعیم و چه حال خوبی دارد این جمع بودن. باز زخم و شوق فرزانگان را به رخم می کشد...

و آخر کلام:

امروز تولد شهابه

12 سال تمام. سخت باورم میشود این گذشت زمان. فقط چند سانتی مانده تا هم قد شویم! پس هنوز می شود گفت پسرکم:

پسرک شیرین و مهربانم تولدت مبارک.

 

/ 0 نظر / 20 بازدید