زخم فرزانگان

 

چه عجب یه کم خوبم امشب

انگار یه کم تعادل درونی دارم

این صفحه فیس بوک فرزانگان چند روزی بود که خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود. مطالب همه بچه ها رو می خوندم و با بعضی از نوشته ها چنان بغض می کردم و حتی اشک می ریختم... تازه فهمیدم چه زخم ریشه داری داشته ام همه این سالها که ازش غافل بودم. تا اینکه بالاخره خودم رو راضی کردم و امروز صبح چند خطی اونجا نوشتم... و جالب اینجاست که اون نوشته چقدر آرومم کرد. باورم شد که بیرونی کردن رنج درونی اولین قدم برای حلشه ... انگار دلم آروم گرفته. بغضم فرو نشسته... زخمم داره التیام پیدا می کنه. انگار واقعا کودکیم رو در آغوش گرفتم و امنش کردم... 

فرزانگان زخم عدم اعتماد به نفس به من زد، زخم عدم تائید دیگران، زخم ندیده شدن، زخم اضطراب ... اگر زخم رو دیدم و پذیرفتم و درک کردم دیگه ترسی از به یاد آوردن اون روزها ندارم. حالا می تونم کودکیم رو در آغوش بگیرم و با هم به خاطرات خوب اون روزها هم نگاه کنیم و بخندیم

چقدر دلم برای شیما تنگ شده... چرا تمام این 18 سال هیچ خبری ازش ندارم؟

/ 0 نظر / 9 بازدید